تبليغاتX
راه ایرانـــــــــی
 

        

صفحه نخست آرشیو وبلاگ فهرست تمام پستها پروفایل

خداوند بزرگ می فرماید:


.::‏آخرین مطالب::.


.::‏لوگوي ما::.


.::عضويت در خبرنامه‏::.


.::جستجو در وبلاگ::.


جستجو در کل وبلاگ 


سیامک عباسی

خوشبختیت آرزومه




 

.::‏مطالب ویژه::.


   

تموم شد.......

:دسته

تموم شد ....
آره تموم شد روزهای اول که تموم شد میگفتم آخیش راحت شدم ....
حالا 3 ماه میگذره دلم واسه همه لحظه هاش تنگ شده دلم واسه سرمای اورمیه دکل پست رفیقام بچه ها هر کجا هستین موفق باشین.....
..........خدمت هم تموم شد تا ببینیم مرحله بعدی چیه قبلی که گیم اور نشدیم خدا.........






  

|+| نويسنده: وحید خالی | تاريخ: 91/02/25


بازی روزگار را نمی فهمم!

:دسته

بازی روزگار را نمی فهمم!

من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم!

داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند،

این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند.

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم،

پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.

انسان عاشق زیبایی نمی شود،

بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند؛

دلی که درد می کشد و پنهان است و دلی که میخندد و آشکار است.

همه دوست دارند که به بهشت بروند،

ولی کسی دوست ندارد که بمیرد ... !

عشق مانند نواختن پیانو است،

ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری.

سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد،

پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.

‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است؛

محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید

و دوست داشتن در امتداد زمان

و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.

راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که; امکان دارد از دست برود.






  

|+| نويسنده: وحید خالی | تاريخ: 90/12/05


پسرک...

:دسته

مردی مشغول تمیز کردن ماشین نوی خودش بود.ناگهان پسر ۴ ساله اش سنگی برداشت وبا آن چند خط روی بدنه ماشین کشید.مرد با عصبانیت دست پسرش را گرفت و چندین بار به آن ضربه زد. او بدون اینکه متوجه باشد، با آچار فرانسه ای که دردستش داشت، این کار را می کرد!

در بیمارستان، پسرک به دلیل شکستگی های متعدد، انگشتانش را ازدست داد. وقتی پسرک پدرش را دید

با نگاهی دردناک پرسید: بابا!! کی انگشتانم دوباره رشد میکنند؟ مرد بسیار غمگین شد و هیچ سخنی بر زبان نیاورد..

او به سمت ماشینش برگشت و از روی عصبانیت چندین بار با لگد به آن ضربه زد. در حالی که ازکرده خود بسیار ناراحت و پشیمان
بود، به خط هایی که پسرش کشیده بود نگاه کرد. پسرش نوشته بود:

«« دوستت دارم بابایی»»

…..

…..

روز بعـــــد آن مــــــــرد خودکشـــــــــــی کــــــرد



  

|+| نويسنده: وحید خالی | تاريخ: 90/12/02


هنگامی که...

:دسته

هنگامی که...

هنگامی که دیگر طعامی جز خوردن غصه نباشد...

هنگامی که دیگر آینه ها را توان نگاه به موجودی انسان مانند نیست...

هنگامی که آسمان هم اشک هایش را دریغ کند...

هنگامی که حال و هوای گریه می پوسد...

هنگامی که نوازش خار را عادتی دیرینه دانند...

هنگامی که آتش عشقی را نسیمی خاموش کند...

هنگامی که شوکران گواراترین نوشیدنی باشد...

هنگامی که خدای عشق را در پستوی خانه هم نتوان پیدا کرد...

هنگامی که عاشق شدن را بازی کودکان دانند...

هنگامی که روی ماه در میان غبار خاطرات گم شود...

هنگامی که ... آری، هنگامی ست که آوای عشق را تنها و تنها در نی غربت ها می توان شنید و بس.


منم تنها.....





  

|+| نويسنده: وحید خالی | تاريخ: 90/09/04


دخترک 16 ساله....

:دسته

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

 

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 

 

 

 





  

|+| نويسنده: وحید خالی | تاريخ: 90/07/28


...

:دسته

...:::تو وب گردی یه داستان قشنگ پیدا کردم میزارمش که بخونید:::...


مردی دیر وقت خسته و عصبانی از سرکار به خانه بر گشت.دم در پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود

-بابا!میشه یه سوال ازتون پرسم

-بله حتما.چه سوالی

-بابا!شما برای هر ساعت کار چقدرپول می گیرید

مرد با عصبانیت پاسخ داد:"این به تو ارتباطی ندارد.چرا چنین سوالی می کنی

-فقط می خواهم بدانم.بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید

-اگر باید بدانی ۲۰ دلار

پسر کوچک در حالی که سرش پایین بود آه کشید.سپس به مرد نگاه کرد و گفت:"می شود لطفا ۱۰ دلار به من قرض بدهید

مرد بیشتر عصبانی شد و گفت:"اگر دلیلت برای پرسیدن این سوال فقط این بود که پولی را برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من بگیری سریع به اتاقت برو و فکر کن و ببین که چرا اینقدر خودخواه هستی.من هر روز سخت کار میکنم و برای چنین رفتار های کودکانه ای وقت ندارم

پسر کوچک آرام به اتاقش رفت و در را بست

مرد نشت و باز هم عصبانی تر شد:"چطور به خودش اجازه می دهد برای گرفتن ول از من چنین سوالی بپرسد؟"بعد از حدود ۱ ساعت مرد آرامتر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچکش خیلی تند و خشن رفتار کرده.شاید واقعا چیزی بوده که او برای به ۱۰ دلار پول لازم داشته است.به خصوص این که خیلی کم پیش می امد که پسرک از پدرش درخواست پول کند

مرد به سمت اتاق پسرک رفت و در را باز کرد

-خواب هستی پسرم

-نه پدر بیدارم

-فکر کردم با تو خشن رفتار کرده ام.امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ی ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم.بیا این ۱۰ دلاری که خواسته بودی

پسرک نشست و خندید و فریاد زد:"متشکرم بابا!"بعد دستش را زیر بالشش برد و چند اسکناس مچاله شده در آورد

مرد وقتی دید پسرک خودش پول داشته است دوباره عصبانی شد و غرولند کنان گفت:"با اینکه خودت پول داشتی چرا باز هم پول خواستی

پسرک پاسخ داد:"برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان هست.حالا من ۲۰ دلار دارم.می توانم یک ساعت کار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بیایید؟آخر دوست دارم با شما شام بخورم

 

 





  

|+| نويسنده: وحید خالی | تاريخ: 90/07/27


وسط راه....

:دسته

ای که دارم میممرم بابا به کی  بگم خسته شدم.

امان از سربازی خدایا تا حالا 11 ماه گذشته ولی نمیدونم این یه ماه گذشته چه کار کردم که این قدر سخت گذشته وهنوز هم ادامه داره.فقط اینو بگم که تو این یه ماه گذشته یک میلیون خرج دکتر کردم.

خدایش سربازی تا حالا خوب گذشته ولی  وقتی مریض باشی تو سربازی سخت میگذره.

این هم بگم تو دلم نمونه :یارو دکتر نظامه وقتی خواست استحلاجی بنویسه انگار که  داشت از ارث باباش میداد حالا 4 روز گرفتم با کلی منت.آره تو سربازی کارت به منت کشیدن هم میرسه .ولی تا حالا 11 ماه پست دادم نرفتم منت بکشم جایم رو عوض کنن .حالا منت این دکتره رو کشیدم.خدایا بگو فرشتها این رو بنویسن بعدن کارش دارم.

بچه ها منو دعا کنین .به خدا بگین من رو هم دوست داشته باشه.

یه جمله زیبا تو سربازی هست گه میگه:چون میگذرد غمی نیست.

بلاخره تموم میشه و یه روز خوب میاد اینو میدونم....

دعام کنین...

دیگه کوک منم داره مثل این تموم میشه....

...راستی قالب وبلاگ کار خودمه قبلا درستش کرده بودم...

 





  

|+| نويسنده: وحید خالی | تاريخ: 90/07/25


خدایاااااااااااااااااااااااااااااا

:دسته

 

گفتم:


خدایا از همه دلگیرم،


گفت:

حتی از من؟


گفتم:

خدایا دلم را ربودند،


گفت:

پیش از من؟


گفتم:

خدایا چقدر دوری،


گفت:

تو یا من؟


گفتم:

خدایا تنهاترینم،


گفت:

پس من؟


گفتم:

خدایا کمک خواستم،


گفت:

از غیر از من؟


گفتم:

نگران آینده ام،


گفت:

نه به اندازه من،


گفتم:

خدایا دوستت دارم،


گفت:

بیشتر از من؟


گفتم :

خدایا اینقدر نگو من،


گفت:

تو یا من!؟





  

|+| نويسنده: وحید خالی | تاريخ: 90/06/07



.::‏مطالب پیشین::.





.::پيام مدير::.


.::دسته ها::.


.::لینک دوستان::.


.::آرشیو ماهانه::.


.::اطلاعات وبلاگ::.




 


Copyright © 2009-2010 persianway.blogfa.com™
.تمامی حقوق مطالب، تصاویر و طرح قالب برای راه ایرانی محفوظ است، نقل و استفاده از آنها در سایت ها و نشریات تنها با ذکر منبع امکانپذیز میباشد